گفت دانایى که گرگى خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشرلاجرم جارى است پیکارى بزرگروز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیستصاحب اندیشه داند چاره چیستاى بسا انسان رنجور و پریشسخت پیچیده گلوى گرگ خویشاى بسا زور آفرین مردِ دلیرمانده در چنگال گرگ خود اسیرهرکه گرگش را دراندازد به خاکرفته رفته مىشود انسان پاکهرکه با گرگش مدارا مىکندخلق و خوى گرگ پیدا مىکندهرکه از گرگش خورد دائم شکستگرچه انسان مىنماید، گرگ هستدر جوانى جان گرگت را بگیرواى اگر این گرگ گردد با تو پیرروز پیرى گرکه باشى همچو
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی
من برای حال خوبم می جنگم!قوی بودن در دنیای من، انتخاب نیست...یک قانون اساسی و اجباریست!اوضاع هر چقدر میخواهد بد باشدمن شکست را نمی پذیرم!به جای نشستن و افسوس خوردنمی ایستم و شرایط را تغییر می دهم!می جنگمزخمی می شومزمین می خورم، اما شکست هرگز!من عمیقاً باور دارم که شایسته آرامشم...و برای داشتنش با تمام توانم، تلاش میکنممن آفریده نشده ام که تسلیم باشمکه مغلوب باشمکه ضعیف باشم!من آمده ام که جهان را تسلیم آرزوهایم کنممن خواسته ام، پس می شود!من برای حال خوبم میجنگم!
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی

هر گاه عیبی در من دیدی، به خودم خبر بده نه کسی دیگر.
چون تغییر آن دست من است.
کار اولت باعث پیشرفت و بهبودم
می شود اما گزینه دوم غیبت است
و مرا در تاریکی نگه می دارد.
جمله ای که در یک هتل نوشته بود، شگفت زده ام کرد:اگر سبب رضایتت شدیم از ما سخن بگو،
وگرنه با خود ما بگو.
اینگونه غیبت از میانمان میرود.
بهشت وعده دور از دسترسی نیست
اگر بی بهانه خوب باشیم.
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی
به کودک خودکمک به دیگران را نیاموز،بلکه بیاموز که سخاوت جزئی از وجود انسان است.او را از جهنم نترسان،ذات او را پاک پرورش بده.
وعده ی بهشت به او نده،به او بیاموز خوب بودن لازمه ی انسانیته.او را نترسان،به او شجاعته روبه رو شدن بده.او را منع نکن،به سوی زیباییها و خوبیها سوق بده.مغزش را محدود نکن،با اندیشه هایت،به او اندیشیدن یاد بده.نگو انسان موجود برتر است،بیاموز که هر موجودی با هر شکل و شرایطی به اندازه ی انسان حق زندگی دارد.از ثروتمند و فقیر برایش نگو،به او بیاموز ارزش انسانها به وجود درونیه هر
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی

نمانَد به کس، روزِ سختی، نه رنجنه آسانی و شادمانی نه گنج
بد و نیک بر ما همیبگذرد
نباشد دُژم هرکه دارد خرد
از آنسان که آمد همیزیستند
گهی شادمان گاه بگریستند
سرِ مایهی مردمی راستیست
ز تاریّ و کژّی بباید گریست
حکیم ابوالقاسم فردوسی
بادرود بيكران این چند وقت که اینترنت قطع بوده امیدوارم یه تار مو از سر کسی کم نشده باشه و حال همتون خوب باشه.شبتون بخیر باشه و روزاتون به رواداری و خرسندی...
حال دل همتون خوب
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی

حاکمی به مردمش گفت:«صادقانه مشکلات رابگویید»
حسنک بلند شدو گفت:«گندم و شیرکه گفتی چه شد؟»
«مسکن چه شد؟»«کارچه شد؟»
حاکم گفت:«ممنون که مرا آگاه کردی،همه چیز درست میشود!»
یک سال گذشت و حاکم دوباره گفت :«صادقانه مشکلات را بگویید.»
کسی چیزی نگفت.کسی نگفت گندم و شیر چه شد؟کارومسکن چه شد؟
از میان جمعیت یک نفر زیرلب گفت:
«حسنک چه شد؟»
بیاد حسنک های شجاعی که از کنارمان پر کشیدند!!!
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی